مهندس دودی

سلااااام...سال نوی همه تون مبارک...ساری نبودم این چندوقت...دیگه حس نوشتن نیس...همه چی روبه راهه...رابطه مو باشادی دوباره از سرگرفتم...یه مدت بود از هم بی خبربودیم...یه زن گرفتم...خل و چله ولی دختره خوبیه.همکلاسیمه:)مممم....کلی تغییرات خلاصه....عالیه همه چی...عاشق این روزامم...حتی اگه تموم شه ولی خوشالم ک تجربه ش کردم...قلیونمونم کمابیش ب راهه..منتها ریه هام مثه سابق یاری نمی کنن این تنه خسته رو...ولی من از رو نمیرم:)

اتفاقای این چندماه اخیر ک ننوشتم: تولد دوست مریم...خیلی خوش گذش...تولد داداش سجاد گلمون اونم خوب بود.کلن قلیون باشه تولداخوبه...تولد زنداداشم اونم خوب بود...دیگه...اها...رفتم کرمااااااااااان....از طرف یونی بردنمون کرمان واسه برداشت بناهای تاریخی و اینا...

کلی اصرار کردیم ب استاده تا زنمو منتقل کرد ب کلاسمون ک باهم همسفرباشیم..دلی اومد و مممم...تو قطار خیلی خوب بود..کوپه ما وسط بود.بغلیام همکلاسی بودن صدا به کوپه های غریبه نمیرسید...لب تاپه همایونی و باند و چراغ خاموش و ازین لیزر سبزکوچولوها و استاد پایه وممممم....دی جی ک من باشم دیگه معلومه چی میشه دیگه...یهو دیدیم 15 نفرریختن تو یه کوپه کوچولوی 6 نفره! رو هرپله ی نردبون دوتا ادم نشسته بود..ده نفرم وسط!اصن ی وضی...شبشم ک همه رفتن کوپه های خودشون و خواب..من و دلی تا 4 صب بیدار بودیم و میحرفیدیم و ممم:)))

تو خوده کرمان همه ش عملگی بود. گروه ما من و شیداو عارفه بودیم تویه خونه قدیمی مخوف و تاریک.بدون برق.هیچ مردی م باهامون نبود.ی خونه کلنگی که تف میکردی دیوارش میریخت.یه جاش که خدایی دست زدیم تخریب شد.خونه هه کجا بود؟ ته یه کوچه ک خونه تو کوچه هه نبود.چندتا ساختمون در حال ساخت فقط بود با یه مشت افغانی!سر کوچه هم آژانس بود پر از لات و لوت...ینی فقط کافی بود یکی امار میگرف که سه تا دختر هرروز صب میرن تواین خونه و عصر میان بیرون!خیلی راحت می تونستن تجاوزگروهی کنن!!! ماهمش کاتر به دست بودیم...وای فاجعه بود..استاده هم بی خیال..می گف نگران نباشین..امنه...اتفاقی نمیوفته.ینی من عاشقشم!

خلاصه بابدختی کار میکردیم.خونه هه شبیه خونه سمندون بود.سه تا زیر زمین خوف داشت..تاریک...یکیش درش پلمپ بود منتها استاده بوقمون به زور بازش کرد گفت اینجارم باید متر بکشین...خودشم نیومد و گذاش رف از ترسش ک بره چراغ قوه بیاره...رفت و دیگه برنگشت.منم ک شیر دل...بچه هارو راضی کردم بریم توش..خاکش نرم بود پات فرو میرف...بعد اندازه یه قبر خاکش برآمده بود عین قبرای بهشت زهرازبان

منم سوژه کردم و بعد از خوف انداختن تو دل بچه ها قرار مدارهای شیطانی گذاشتیمشیطان

آقا شبش رفتیم هتل...موقه شام ک همه 30 تا دخترا دوره هم جم بودیم شرو کردم خالی بستن و سره کار گذاشتن...که خونه ی ما خیلی خوفه..ما قبر پیداکردیم...دره اونجا پلمپ نبوده..قاتل درو بسته کسی نره...محله شم ک خوفه...

خلاصه انچه از رعب و وحشت بود ب دل بچه ها انداختیم...اینام یک کلاغ چهل کلاغ...قضیه شنیدنی بود از زبونشونخنده : یکی گروگان گیری کرده...یه پدر و دخترو کشتن..استخونه دستشم زده بود بیرون...هرکی رفته اون تو مرده...خاکش ادمو میکشه پایین...فیلم جنایی درست کرده بودن.فرداش یکی از میراث فرهنگی میره پیش بچه ها.همه شرو می کنن ب تعریف کردن ک گروه خانه امینی ها جنازه پیداکردن و ب مشکل خوردن و اینا...روزه آخر استادمون پاشده با یه مرده اومده میگه اینو اوردم کمکتون ک برین زیرزمینا رو متر بزنین و نترسین! گفتیم خسته نباشی عزیزم همه رو مترزدیم تموم شد رف! بعد یهو یکی هراسون بدوبدو اومد ..همونی ک بچه ها خالی بندیه مارو بهش گفته بودن....بدون سلام و اینا گف جسد پیدا کردین؟ ب مشکل برخوردین شنیدم...ما ترکیده بودیم از خنده.همه شون اوس شده بودن..شیدا کلی فوشم دادخنده

این از خوده خونه...شبا چون برق نبود نمیشد کارکرد. یه شب رفتیم تو خیابوناشون و پاساژ گردی....وای چشمتون روز بد نبینه...همه تو کاره مالوندن بودن.افتضاح بود.از اونور خیابون میومدن اینور ک ما بودیم و تنه میزدن...افتضاح بودا...تازه ما بدون آرایش و ساده بودیم با تیپ داغون...خاک و خلی...وای..خلاصه توبه کردیم و دیگه از خونه هه یه راس می رفتیم هتل... توهتل م ک قلیون برده بودم(زیره ب کرمون) مممم...هلو نعنا...زدیم موکتشو سوزوندیمنیشخند و یادگاری گذاشتیم...اتاق 3 تخته بود منتها 4 نفره...من و دلارامم هرشب پیش هم می خوابیدیماز خود راضی

دوتایی رفتیم 3 تایی برگشتیم خخخ...ولی خوب بود...جای شما خالی...خدانصیبتون کنه...عیدم ک سفر نرفتیم و در خدمت شماییم...سال خوبی داشته باشین..هوس کرمان رفتنم نکنینچشمک فحلن

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

آبولیک...من چندتا پست قبلیم گفتم هوس تولد کردما...ولی نه تا این حدنیشخند

چندروز پیش تولد مهسامون بود...خیلی هم خوب.دهنم سرویس شد انقد تولد رفتم....تازه تولد رویاهم امروز دعوت بودم که حال رفتنش نبود دیگه!

ولی تولد مهسا بهم خوش گذشت....کلن این چندوقت خوب بود...پینت بال و قلیون و تولد و اینا دیگه...البته بعد از تولد مهسا یکمی دردسر برام درست شد ولی خب سریعن رفع شد..بابام فک کرده بود من با دوس پسرم رفتم بیرونخنده یکی باید بهش بگه اخه من گورم کجا بود که کفن داشته باشم! بعدکه بهش ثابت شد من تولد مهسا بودم دیگه بحثو کشش نداد ولی معذرت خواهی هم نکرد! عیبی نداره.من ضدضربه شدم انقد تهمت بهم زده شده ...این که خوبشهزبان

هی...همه جفت جفت شدن و رفتن تو کاره مماس، من هنوز تنهام!هی زندگی....کم کم پروژه ها شرو شده و اندکاتی کار و بارم زیاد شده.راستی اگه شرکت مهندسی سراغ داشتین که دوره های کارآموزی داشت خبرم کنین.منمون

همه چی آرومه...من مهندس دودی...اینجا کافه مه....آی لاو یو گوله گوله همتونو( نه همه ها...عزیزای دلم که خیلی هم آدمن نه اون آشغالای رو اعصاب)ماچبای بای

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

نمدونم چرا امروز فازم گرفت که از خودم و گذشته هام بنویسم...هرچندکه اصن اینکارو دوس ندارم ولی خب حسش اومد دیگه...نمیشه نه گفت...همین الان از حموم اومدم بیرون.هنوز موهام خیسه رو شونه مه...نمیدونم چی منو یاده اون روزا انداخت ؟ شاید امروزم منو یاده قدیما انداخت...اره حتمن همینطوره

یادش بخیر...دوم راهنمایی خیلی شر شدم چون  کلاسم عوض شد..من و مهرو (من خرخون و اروم و چندش..مهرو شر و باحال و معرکه و درسش افتضاح)  کلاسمون سال دوم عوض شد...ازونجا که از ادمای تیپ مهرو خیلی خوشم میومد زود باهاش اخت شدم مثه هم شدیم..تنها فرقمون درسمون بود که اونم من همیشه میرسوندم بهش و نمره هامونم یکی میشد..دیگه منم شیطون شدم منتها شیطون موذی...بیچاره مهرو همه کاسه کوزه ها سر اون میشکست چون درسش ضعیف بود...ولی هیچکی هیچ شیطنتی رو درباره من باور نمی کرد

خیلی خوب بود...دوسال راهنمایی اونجوری گذشت و اومدم اول دبیرستان...اونجا با مهسا و الهه و مهدیه یه اکیپ درست کردیم..چهارتا خل و دیوونه به معنای واقعی...هرروزمون خنده و قهقهه بود ..ینی عاشق مدرسه بودیم چون عاشق همدیگه بودیم...همش خونه ی هم دیگه و شر بازی و اذیت و خنده...عالی بود...پیش رفیقام یه خل و دیوونه بودم و بیرون جمعمون مغرور و خشک و ادم ضایع کن.

تا اینکه یه روز..هی روزگار....اره تا اینکه یه روز یه پسره که دوستم تو کف ش بود و بهش پیشنهاد دوستی داده بود از من خوشش اومده بود و گیر که من میخام با مهتاب دوست شم.سه چهارماهی که ناز کردم و اصن کوچکترین محلی ندادم اما دیگه اینقد سیریش شد و منم بدم نمیومد باهاش اشنا شم یکمی اشنا شدیم...یکمی ینی واقن کم...نه بیرونی نه تماسی هیچی...فقط دوهفته یه بار افتخار میدادم و باهاش می حرفیدم

ولی ازش خوشم میومد...منتها انقد مغرور بودم که هیچ جوره نشون نمیدادم.. اونم بیشتر دنبالم میومد...همه چی خوب بود...یه اکیپ دوستای خوب و شاد....یکی که خیلی دوست داره و دنبالته...همه چی ارومه...ولی خب فک می کردم همه اینا همیشه هس...میگفتم من اول دبیرستانم و انقد تو کفی دارم...بزرگتر شم دیگه چی میشه...فک میکردم خیلی بهتراز حامد در اینده میان جلوم که حامد پیششون هیچه با این کارایی که می کنه....نمیدونستم که اون یه استثناست...یه ایده آله....هی ...

هی ناز کردم...هی خودمو گرفتم...خودشو کشت و یه دوست دارم از من نشنید...نمیدونست ته دلم چیه...چه کارا که نمی کرد...یه دیوونه ی به تمام معنا بود

همه چیش اوکی بود خدایی...2 نصفه شب از میدون فاطمی پامیشد میومد دمه خونمون..که چی؟ آقا دلش تنگ شده...میخاد من بیام پشت پنجره که منو ببینه...اصن یه خلی بود که نگو....عاشق دیوونه بازیاش بودم...فکر می کردم همه اینطوری ن....فک می کردم وظیفه شه...ولی الان بعد از 5 سال که این همه آدمای مختلف اومدن تو زندگیم...وقتی با حامد مقایسه شون می کنم همه از چشمم میوفتن و هیچکی به چشمم نمیاد..تازه درک کردم چی بود و چقدر به ایده آله من نزدیک بود..خدااااا...چقد دلم واسه اون روزا تنگیده......

بی خیال...دوس ندارم دوباره یاده خوبیاش بیوفتم..مهم اینه که الان نیس..مهم اینه که فراموشش کردم...مهم اینه الان شش سال می گذره...ولی جای خالیش حس میشه

نه جای اون...جای یه حس خالیه..

امروز یادش اقتادم چون امروز یاده اول دبیرستانم افتادم...امروز با بچه ها رفتیم بیرون...فوتبال دستی و اینا....یهو یاده خل بازیای اون سال افتادم

خیلی خوش گذشت....علی بی غم شده بودم...مثه همون موقه ها...خیلی هم خوب

بدون عشق هم میشه زندگی کرد...هروقت از اسماعیلات بگذری خدا خودش ببیی رو می فرسته برات...کافیه بگذری...فراموش کنی...تا دوباره همه چی قشنگ شه...هرچی بیشتر به کمبودا فک کنی برات بزرگتر میشن و میشن یه غول که شکستنشون و گذشتن ازشون سخت میشه

من خیلی تو این سالها به حامد فک می کردم و همش تظاهر می کردم که فراموشش کردم اما واقن تو قلبم نکشته بودمش....

نمیدونم..امروز که از حموم اومدم بیرون پر از انرژیای توپ بودم...خیلی خوب بودم...یهو تصمیم گرفتم که حتی فکرشو هم بذارم کنار..جزئیات ماجرا هم به خودم مربوطه......سوال نپرسید لفطن...تنکیو.روز خوبی داشته باشین.گذشته هارو هرچند قشنگ بریزین دور و سعی کنین بهتر از اونو تو زمان حال تون بسازین....ایشالابای بای

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

به به به....مجددن سلام.ایشالا که همیشه سالم و سرحال و خندون باشین

خب تا تولد علی و شیدا رو تعریف کردم...چندوقت بعدشم تولد مح بود.خیلی هم خوب...خیلی خوش گذشت..یه جورایی غافلگیرش کردیم.کشوندیمش تویه یه پارک نزدیک یونی و یهو کیک و کادو ها رو رو کردیم...بچه های اکیپمون خدارو شکر خیلی ماه ن..لیاقت محبت کردنو دارن...بعدشم قرار شد یه روز مارو ناهار مهمون کنه...هفته بعدش رفتیم بیرون و ناهار و قل و اینا...بعدش من کلاس داشتم.علی و مح اومدن سر کلاسمون بشینن استاده بیرونشون کردزبان بعد چون من کارکلاسیمو نکرده بودم مجبور شدم برم برای کل کلاس چایی و بیسکوییت بگیرم.رفتم بوفه. خریدم..مح و علی هم بوفه بودن..فهمیدن برای اون استاده س توی چاییش....بی خیال....بعده کلاسم دوباره رفتیم قل و ذرت و اینا...خیلی روز خوبی بود...عالی بود...انقد خندیدم فکم درد گرفته بود...خدارو شکر...خلاصه با اکیپ خیلی شادم..خیلی بچه هامون خوبن....الهی شکر...چندروز پیشم همینطور...رفتیم کافی شاپ و اونجارو به گند کشیدیم...کم مونده بود بیرونمون کنننیشخند بعدشم دخترعموم با بساطش اومد پیشمون و رفتیم پارک..آتیش روشن کردیم و قل قل...خیلی هم خوب...اون روزم فوق العاده بود...خلاصه ش که خیلی بهترم...ایشالا که شماهم همینطوری باشین...خداکنه این خاطره های خوب دووم داشته باشن...امیدوارم.... ایشالا همه ی روزاتون شاد و رنگی و لذت بخش باشه....خدایا دله همه ی اونایی که لیاقتشو دارن شاد کن...آمـــــــــــــین.به خدا می سپارمتون...فحلنماچبای بای

نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

چراغی به دست م، چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم

گهواره های خستگی.....از کشاکش رفت و آمدها....باز ایستاده ند

و خورشیدی از اعماق، کهکشان های خاکسترشده را روشن می کند

فریادهای عاصی آذرخش-هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر،نطفه می بندد

و درد خاموش وار تاک- هنگامی که غوره ای خرد در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

فریاد من،همه گریز از درد بود

چراکه من در وحشت انگیزترین شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ام

تو از خورشیدها آمده ای ، از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

در خلئی که نه خدا بود  و نه آتش، نگاه و اعتماد تورا به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

جریانی جدی...در فاصله ی دو مرگ...در تهی میان دو تنهایی- نگاه و اعتماد تو بدین گونه ست

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفس ت در دست های خالی من ترانه و سبزی ست

من بر می خیزم

چراغی در دست، چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

آینه ای برابر آینه ات می گذارم

تا باتو

ابدیتی بسازم

                         شاملو


همه حرفای دلم بود...بعدن میام بیشتر توضیح میدم.الام مهسا میخاد بره اف بی.فلن

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

سلام...ممنون که نگرانم شدین و با نظرای خصوصی و عمومیتون بهم دلگرمی دادین..من به عشقه شماها میام تو این کافه....وگرنه اینجاهم مثه جاهای دیگه.....بهترم...از اون حده جنونه اونروز بهترم....بماند که شبش چقدر اشک ریختم و خدارو شکر که فرداش جمعه بود و چشمای ورم کردمو کسی ندید.....یکم حلش کردم...خوب فکر کردم ...از شب تا صبح....20 درصدشو حل کردم.برای بقیه ش باید یکم صبر کنم...البته این قصه سره دراز دارد و حالا حالاها کامل حل نمیشه بازم... ای شکر......من تغییر کردم...شدم همونیکه دوس داری....چی میگم؟ وای خل شدم...خدا...حس میکنم مثه دیوونه ها شدم...ینی مطمئنم...دیگه مخم نمی  کشه...فقط دوس دارم این روزا تموم شه و اون روزایی که دوس دارم طلوع کنن...خدا چیکارت نکنه پونه که منو چشم زدی:)  

خسته م...یه انرژی می خام...یه منبع انرژی...یه دست..کمکم کنه..فقط با گرماش...حس کنم تنها نیستم..حس کنم یکی باهام همفکره...یکی منو می فهمه...ینی میشه؟ کیه که بجز شماها که وبمو خوندین، از ظاهر شادم به درونه پر غمم برسه؟ شماها اینو می خونین و خبر دارین...غیر شماها کیه که نخونه و بفمه؟ می گم خل شدم بگین نه...اصن نمیدونم چی میگم..ببخشید اگه لحنم تند بود تو پسته قبلی و ناراحتتون کردم.شرمنده.ادم نیستم که...دیر قاط میزنم ولی بزنم دیگه خفنشو می زنم...بازم مرسی.دوستون دارم و برای همه تون روزای شاد و آفتابی و قشنگ ارزو می کنم.یه عالمه بووسماچ

راستی تولد شیدا هم خیلی خوب بود...اتفاقای بد افتاد ولی درکل خوب بود و خدارو شکر کادورو پسندید...تولد علی هم چن وقت پیش بود.اونم خوب بود...بد نبود..یه عالمه کار دارم واسه فردا...یه جیپسیه.به دلم میشینه...دیشبم کلی دود زدم و بهترتر شدم...شکر...اگه قلیونو نداشتم که مرده بودم...مراقب خوبیاتون باشین.فحلن

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩٠ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

خدایا...خسته م..خیلی خسته...میدونی اونجام کجاس؟ به اونجام رسیده...مگه من چقدر توان دارم که این همه اذیتم می کنی و همه چیو رو من تست می کنی؟ بخدا خسته شدم ازین الا بذکرالله تطمئن القلوب گفتنم..د آروم نمیشه...د نمیشه...چرا باهام لج کردی ؟ چراهمه ی دل خوشیامو ازم میگیری؟ چیکارت کردم؟ تورو خاک هرکی دوسش داری...تورو جون عزیزترین بنده هات ازین زندگیه کوفتی خلاصم کن...دیگه نمیتونم...بخدا نمیتونم...نمیشه اسمه اینو زندگی گذاشت..منه بدبخته تنها مگه کیو داشتم که تنهاییامو باهاش پر کنم؟ مگه جز مریم کسی بود؟.........خدایا داری خسته م می کنی...حالم از همه به هم می خوره...به خاطر یه آشغال..خدایا چرا همه چی بر اساس منفعته؟ چرا هیچکی پشتم نیس.حتی تو؟ من دارم تاوانه کدوم گناهه نکرده رو پس میدم...فقط یه شبه اروم میخام...فقط یه شب...خیلی زیاده؟تو که خیره سرت مثلن خدایی..پس چرا هیچ حرکتی نمی زنی؟ داری دیوونم می کنی بس نیس؟چی پیش خودت فک کردی هان؟ فک کردی می تونم همه اینارو تحمل کنم؟ نه...کور خوندی...نمی تونم..به چی راضی میشی؟فک نکردی منه دختره بیست ساله می شکنم؟ اره...شکستم...خورد شدم...میخای خودمو خلاص کنم مطمئن شی؟چه جوری بهت بفهمونم؟چه جوری؟؟؟؟؟؟ خاک بر سره منی که حتی ننه بابام پشتم نیستن...خاک بر سره من که تو دنیایی زندگی می کنم که حق معنی نداره..همه سمت کسی ن که براشون سود داره...به قران شده گدایی کنم خرجمو ازشون سوا می کنم  و میشم خانوم خودم...حالم از همه به هم می خوره..لذت می بری اشکامو می بینی؟ چقدر بی رحمی اخه بی انصاف؟ چند ساعته دارم اشک میریزم عین خیالت نیس؟خجالت بکش...به تو هم میگن خدا؟نکنه میخای شکرت کنم واسه این گل و بلبلایی که تو زندگیم گذاشتی؟ اگه فک کردی با این کارا بهت نزدیکتر میشم اشتباه کردی...داری منو دورتر می کنی...نمیگم بنده ی خالصت بودم..ولی خداییش تو کدوم نمازم کوتاهی کردم؟ کدوم روزه مو خوردم؟تو کدوم عبادتت کوتاهی کردم؟ داری باهام چیکار می کنی؟ حالیت هس؟ بشین اون بالا و به ریش من بخند...بخند...اره اگه راحتت می کنه بخند....ایکاش اشناها نمیومدن تو وبم و همه چیو می نوشتم....لامصبا همه تون میاین و یه کامنتم نمیذارین...اماره وبو می گیرم میبینم روزی 15 نفر میان بازدید..ولی دریغ از یه کامنت...خدا که سکوت کرده...از تو چه انتظاریه؟ تو هم بنده ی همون خدایی....حالم از همه تون...از دنیای کثیفتون...از رابطه هاتون...از شعوراتون به هم می خوره...تورو خدا برین...نیاین ..بذارین راحت بنویسم...میخونین که چی شه؟همدرد که نیستین...خوده دردین...می خونین که امارمو داشته باشین به جاش تو سرم بکوبین و سواستفاده کنین...اکثرتون عوضی این...مثله همین...میدونم اون اشغالایی که می خونن و کامنت نمیذارن کیان...بدبختا یه قسمتی داره پرشین بلاگ...اماره ریزتون رو میده...حتی آی پی تونو هم میده..همه تونو می شناسم...گمشین از وبم برین بیرون...اینجا ماله منه..مال من و ادمایی که زبونمو می فهمن...نه حیوونایی مثه شما...خدایا دلم گرفته...خیلی بیشتر از گرفتن! این مسخره بازیات کی تموم میشه؟تمومش کن...نکنی خودم تمومش می کنم

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام گوگولیا...حالتون چطوره؟ خوب بودین بهتر شدین؟ایشالا که همیشه روبه راه باشینقلب

چندروز پیش رفتم خونه ی عموم و با دخترعموم نشستیم یه قل قلی زدیم...خیلی حال داد بعد از دوماه قلیون نکشیدن...عالی بود..امروزم برام چاقیده بود.منتها دیر از یونی اومدم و دیگه نمی شد برم پیشش...در عوض فردا تولد شیداس و قراره قلیونم بکشیم.من و سجاد (یکی از بچه های دانشگاه ) روهم پول گذاشتیم و واسش یه سرویسه خیلی نازه استیله مارک خریدیم.خداکنه خوشش بیاد.نمیدونم بقیه چی براش گرفتن.ولی فک کنم علی هم یه کادوی عالی براش گرفته باشه. دلم خیلی تولد می خواست.خدارو شکر.یه هفته دیگه هم تولد علی ه. تولد دوستم مهسا هم نزدیکه.فک کنم هفتمه.

راستی مهدیه عروسی کرد.عروسیشم تو تابستون بود.خیلی خوش گذشت و کلى رقصیدیم.قراره برم خونش و کادوشو براش ببرم.از شادی بی معرفتم هیچ خبری نیس.فک کنم مرده.هروقت می زنگم خونه نیس.فقط وقتی کار داره و لنگه پروژه س می زنگه بهم...ای بابا...دیگه کو رفیق؟!

طبق معمولم دانشگاه شرو شد و یه سری چهره های منفور رو مجبورم ببینم و تحمل کنم. حالت تحول بهم دست میده وقتی می بینمشون.ای کاش یه شات گان داشتم هدشاتشون می کردم!عصبانی

بگذریم...بچه زدن نداره...اره دیگه...فلن که خبری نیس...یه شمالم رفتیم.عروسی.خوب بود.خوش گذشت.ولی خفن مریض شدم...دیگه فلن چیزی برای گفتن ندارم.فقط اینکه خیلی تنهام.تنهایی داره خلم می کنه...جدن دارم افسرده میشم.حتی کسیو هم ندارم که فقط دوسش داشته باشم.ذهنم خالیه.هیچکی توش پر نمیزنه.نمیدونم چه جوری سرمو گرم کنم..از همون خدایی که این همه مدت منو سالم و پاک و تنها ساپورتم کرده میخام که همینجوری پشتم باشه و مثه سالهای قبل تنهام نذاره.آمین.به خدای مهربون می سپارمتون با یه دنیا آرزوی خوووووووووووف.....راستی احتمالن پستای بعدیم درباره دوران بچگی و اذیاتامونه.می خام دوباره بزنم تو خط طنز و خل بازی.....دوستون دارم.خیلی زیاد.فلنبای بای

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهندس مهتاب   ريه ي خراب


Design By : Pichak